تبليغاتX
ღ پا برهنه ღ

ღ پا برهنه ღ

چرت و پرت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط takishi  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط takishi  | 


من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو


پيش من جز سخن شمع و شکر هيچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور ازين بی خبری رنج مبر هيچ مگو

دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت:

آمدم نعره مزن جامه مدر هيچ مگو

گفتم: ای عشق من از چيز دگر می‌ترسم

گفت:‌ آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو

من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی جز که به سر هيچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پيدا شد

در ره دل چه لطيف است سفر هيچ مگو

گفتم:‌ای‌دل چه مه‌ست اين؟ دل اشارت می‌کرد

که:‌ نه اندازه‌ی توست اين بگذر هيچ مگو

گفتم: اين روی فرشته‌ست عجب يا بشراست؟

گفت:‌ اين غير فرشته‌ست و بشر هيچ مگو

گفتم: ‌اين چيست؟ بگو زير و زبر خواهم شد

گفت: می‌باش چنين زير و زبر هيچ مگو

ای نشسته تو در اين خانهء پر نقش و خيال

خيز از اين خانه برو رخت ببر هيچ مگو

گفتم:‌ ای دل پدری کن نه که اين وصف خداست؟

گفت:‌ اين هست ولی جان پدر هيچ مگو

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 11 قبل از ظهر  توسط takishi  | 

قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ‌كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.

قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبي‌ها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در مي‌آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي‌گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي‌ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."

هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
بام‌ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي‌نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را مي‌شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.

پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند.

پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 11 قبل از ظهر  توسط takishi  | 

زندگـــــ ی به رنگ یــــ ـاس
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط   | 

احساس می کنم خیلی تنهام.
چند وقت پیش وقتی رسول نتونسته بود دفترچه رو پر کنه ، اعصابم خیلی خورد شد.
یه لحظه دنیا دور سرم گشت .
دلم پر شد . تا تونستم گریه کردم .
فقط از خدا می خواستم که زمان رو به عقب برگردونه.
دیگه حوصله هیچ چیز رو نداشتم . دلم می خواست خودم رو از بالای پلاسکو بندازم پایین.
بهونه خوبی بود .
آدما هر چند وفت باید خودشون رو خالی کنند . واقعا خوبه .
سبک می شه.
ولی این چیزا هیچ چیز رو دوا نمی کنه.
همین جوری آس وپاس .
نمی شه .
اصلا تو این گرونی نمی شه یه حرکتی کرد ؛ تنها کاری که می شه کرد دست تو دماغ کردن و منتظر گذشت زمان .
ولی باز روحیم بهتر از قبله
 
+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 1 قبل از ظهر  توسط takishi  | 

تو را دوست می‌دارم
تو را به جای همه زنانی که نشناخته‌ام دوست می‌دارم

تو را به جای همه روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام دوست می‌دارم

برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم

برای خاطر برفی که آب می‌شود، برای خاطر نخستین گل‌ها

برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی‌رماندشان

تو را برای خاطر دوست‌داشتن دوست می‌دارم

تو را به جای همه زنانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم.

جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خویشتن را بس ندک می‌بینم.

بی تو جز گستره بی‌کرانه نمی‌بینم

میان گذشته و امروز.

از جدار آینه خویش گذشتن نتوانستم

می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فراگیرم

راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.

تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست

تو را برای خاطر سلامت

به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست می‌دارم

برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم

تو می‌پنداری که شکی ،حال آنکه به جز دلیلی نیستی

تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می‌رود

بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.

پل الوار
مترجم: احمد شاملو
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 2 قبل از ظهر  توسط takishi  | 

شاید آن روز که که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد

خبر از دل پر درد گل یاس نداشت

باید اینگونه نوشت :

هر گلی هم باشد

چه شقایق چه میخک چه یاس

زندگی اجبار است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11 قبل از ظهر  توسط takishi  |